"هيچكس چراغ را روشن نمي كند كه آن را پنهان كند يا زير تشت بگذارد بلكه آن را روي چراغپايه قرار مي دهد تا كساني كه وارد اطاق مي شوند نور را ببينند. چراغ بدن تو چشم توست. وقتي چشمانت سالم هستند تمام وجود تو روشن است اما وقتي چشمهايت معيوب باشند تو در تاريكي هستي .پس چشمان خود را باز كن مبادا نوري كه داري تاريكي باشد."
انجيل لوقا 33-35
مَنال
دهانت را ببند
و هرگز مگو براي خاموشي چراغ خانه ام نيامده اي
كه در ملاء عام
خورشيد را به دست خود دفن كرده اي
و دود سياه خشم از لابلاي شكاف هاي پيكرت
در ذره ذره هواي من رخنه كرده است
و تاريكي شاگرد نفس توست
هرگز مخواه كه باور كنم كه ارمغان تو جز پليدي باشد
اي بودنت زنجير بر گردن هرچه روشنايي!
***
نفست كبوتر كش است و دستانت
انسان خراب كن!
***
و جريان حقيقي هستي ات آشوبي است متراكم بر سينه ام
***
تا پايت را نبريده ام پايت را بكش
و الا هوار مي شوم با تمام خستگي ام بر سرت
والا مي بارم بر دوشت چون فواره آتش
وخلواره هاي ناگزيرت را بين بادهاي معروف آسيايي تقسيم خواهم كرد
***
تو مي بايست آن لحظه خلقت انسان كنار مديترانه منقرض مي شدي
چون خاطره ي زشت شمشير در ذهن من
و چون ياد تمام نرون هاي تاريخ در خاطر انسان
***
و اينك كه هنوز هوا را مصرف مي كني
هشدار دور شو تا ويرانت نكرده ام
***
چرا كه خانه من
بوي تعفن لاشه ي تاريخم را زير دندانهاي تو هرگز بر نمي تابد...
اي شيطان !

