اشک می نوشم و رنج
خون می نالم و رنج
شعر می نویسم و رنج
و کاشکی هایم آنقدر بزرگ می شوند
تا ذهن خیس خمیرم را متلاشی کنند
که منم
آنکه میراث منور دوستی
آونگ مرصع گوشم خواهد ماند
و جریان مسلم دو اندیشه
دو نگاه
و دو حادثه
می خراشدم
وای بر زمانی که بخواهی قیاس کنی
و حق
دو سوی ترازو را پر کرده باشد !!!
آرام آرام اشک فرو می غلطد
و تند تند
از گیجگاه تا زانو
از زانو تا کف پایم
پیر می شود .......
در دستهای یخ زده فرزند کوچک من
تنها جای پایی از انگشتان فداکارمن نقش بسته بود
و نهال کوچک گالیسیفیا ،
تنها خاطره آخرین باهم بودنمان ، کنار جسم بی جانش افتاده بود
آه.... دختر کوچک من!
مادر دستان تورا به امید یافتن گرمایی رهاکرد، برای هردویمان
و تو اورا به جرم دوست نداشتن تنها گذاشتی و به جهان دیگری رفتی
آه دخترک معصوم من !
برگرفته از:"مادران ناگزیر"
اثراز میان رفته ی: ماگنولیا گابریلو فریسا
خدا افتاده بود
با خنجری بر پشت
و اشکی بر شیار مورب دامان گونه اش
و هرچه فرشته بود و نبود
مچاله و بیخته در انبان زیر شیروانی پشت طویله ی بهشت!
- همانجا که جهنمی بود برای خودش -
و شربت عافیت زده بودند به رگ (ملایک) اما
انگار سرنوشتشان کج شده به سوی زباله هدایت شده بودند
و آیین مقدس یک قوم
بهترین متاع بازار فراموشی شده بود
و گرد تناسخی مهیب
بر فرق انسانی نشسته بود که تازه حالا
بعد از یک چرت نیمروز و سیگاری و پیاله شرابی
ولگدی محکم از روی وظیفه به محتوای طشت گِل
می رفت تا محصول دیگرش خدایی باشد
با گونه های قبل متفاوت !!!
