تبليغاتX
...غـــیاب بـــــزرگ چــــنین بــــود
این روزها...
 

اشک می نوشم و رنج

خون می نالم و رنج

شعر می نویسم و رنج

و کاشکی هایم آنقدر بزرگ می شوند

تا ذهن خیس خمیرم را متلاشی کنند

که منم

آنکه میراث منور دوستی

آونگ مرصع گوشم خواهد ماند

و جریان مسلم دو اندیشه

دو نگاه

و دو حادثه

می خراشدم

وای بر زمانی که بخواهی قیاس کنی

و حق

دو سوی ترازو را پر کرده باشد !!!

آرام آرام اشک فرو می غلطد

و تند تند

از گیجگاه تا زانو

از زانو تا کف پایم

پیر می شود .......

 

+نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت20:6توسط ودود |
!!!
 

در دستهای یخ زده فرزند کوچک من

تنها جای پایی از انگشتان فداکارمن نقش بسته بود

و نهال کوچک گالیسیفیا ،

تنها خاطره آخرین باهم بودنمان ، کنار جسم بی جانش افتاده بود

آه.... دختر کوچک من!

مادر دستان تورا به امید یافتن گرمایی رهاکرد، برای هردویمان

و تو اورا به جرم دوست نداشتن تنها گذاشتی و به جهان دیگری رفتی

آه دخترک معصوم من !

 

برگرفته از:"مادران ناگزیر"

اثراز میان رفته ی: ماگنولیا گابریلو فریسا

 

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت22:27توسط ودود |
مرا دیگر گونه خدایی می بایست !!
 

خدا افتاده بود

با خنجری بر پشت

و اشکی بر شیار مورب دامان گونه اش

و هرچه فرشته بود و نبود

مچاله و بیخته در انبان زیر شیروانی پشت طویله ی بهشت!

- همانجا که جهنمی بود برای خودش -

و شربت عافیت زده بودند به رگ (ملایک) اما

انگار سرنوشتشان کج شده به سوی زباله هدایت شده بودند

و آیین مقدس یک قوم

بهترین متاع بازار فراموشی شده بود

و گرد تناسخی مهیب

بر فرق انسانی نشسته بود که تازه حالا

بعد از یک چرت نیمروز و سیگاری و پیاله شرابی

ولگدی محکم از روی وظیفه به محتوای طشت گِل

می رفت تا محصول دیگرش خدایی باشد

با گونه های قبل متفاوت !!!

 

+نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت2:8توسط ودود |