برادر!
دلم را رنده کردی
و مجال ندادی تا شمرده اشک بریزم
دلم را تکان دادی و نگذاشتی دوری ات را تنها تاب بیاورم
تا بانوی زندگی ام اشکهای کسی را که تکیه گاه خود می داندش نبیند..
و بی امان از من نپرسد:
چرا گریه می کنی؟…
….چه دوست خوبی بوده…..حتما…
و نگذاشتی عمر کوتاه دوستیمان را به یمن خاطرات مقدسمان دراز کنیم
از کشورمان رفتی برادر؟
از کشور جانم چگونه خواهی رفت؟
هرگز باور مکن که خاطرات با شکوه ات را از یاد می برم
خاطره های شب های بزرگوار فروردین ۸۴!
خاطره روزهای عزیز تهران!
خاطره های اشک آلود چیتگر!
خاطره های گرم کارون!
و خاطره های شراب های شیرین آمدن هایت!!!
و اکنون که می روی
بار تمام جهان را به دوشم نهاده ای
و اندوه هزار قرن را در قلبم فروریخته ای
برادر!
هرگز باور نمی کردم که فاصله هایمان به مرزها بکشد
و همیشه خط فاصله را به حد 45 دقیقه پرواز مستقیم می دانستم !
و همیشه عمر ندیدنت را به امید دیدنی دوباره موی سپید می کردم
اینک که می روی
تمام جهان دعا برای خوبی تو می خوانند
باورکن
هیچ شرابی شیرینی لحظه های حضور ت را در کامم نخواهد نشاند..
ای شاعر بزرگ !
یاسین من!

