موضوع شعر من
امروز
همچون تمام روزهای جهان رنگ چشم تو ست
شعرم تمام..........
یادش بخیر
آن روزهای اول عاشقی
همه اش درد شیرین بود
مثل دندانی که درد می کند و فشارش می دهی
لثه ات له می شود اما آرام می گیری
یادش بخیر
وقتی که خواستم دوستت داشتن را جدی بگیرم
چقدر ((نه)) به کار آمد
اما چقدر همه ((نه)) ها زود ((آره )) شدند
کیفش از تمام میل برآورده شدن های عمرم بیشتر بود عزیز!
و گاه گاه یاد سالهای پنج و شش دهه هشتاد که می افتم
تو زیر پوستم مثل توده ی قلمبه ای از شوق و تازگی و دوست داشتن یکدفعه می ترکی
یادش بخیر
چه ساعتهای بی همتایی بودند همان ساعتها که هردومان با یک یا دو صندلی فاصله
توی یک ماشین
توی یک راه
توی یک شهر
و عاقبت توی یک موضوع عاشق هم شدیم
یادت هست؟
یادش بخیر
هی من عاشق می شدم
تو عاشق تر
و هی من عاشق تر از تو
و امروز خاطره ی شاد آن روزهاست که جوان نگه می داردم
دلبرکم!
چقدر برایم خاطره ی شیرین ساخته ای بی منت !
دستت طلا ...
......

