از رنگ تو هرچه گویم امروز کم است
سالوس به پیش رنگ تو خرد و خم است
برخیز که با تو بودنم جایز نیست
با گرگ شدن به گوسفندان ستم است
آن روز که تخم رنگ پاشیدی تو
از خویش درونم بخراشیدی تو
امروز برو که ننگ بر رنگ تو باد
بر هرچه رفاقت است شاشیدی تو !
---------------------------------------------------------------------------------
پ ن: دوستان ببخشند !!!
شعری که هرگز نسروده بودم
مثنوی نفرین ابدی مرا به یدک می کشید
و خیال باطل شستن گناه سیاه تو را !
ای خود گناه !
ای فاصله !
ای ملغمه ی فساد انگیز نا مرادی و نامردی !
- که نامردمی - !!!
شاهراه ریا !
ابو الظواهر رجیم خانه پدری من !
ای رعب ! ای رعب آور ! ای خود ترس !
دوزخ از تو در امان باد ...
با آستینم چه کردی ؟
تو که زالویی بیش نبودی
که اکنون نیشترت دوست و دشمن نمی شناسد !
دریغ که حتی جریان زشت شرنگت در شریان هستی ام
اندیشه کوتاه یکی روز و شبت باشد...
دوزخ از تو به امان

