هرچه مي خواهم که بگريزم توانم نيست
دست سرما زجر در آغوش تنگ خاک مي ريزد
شعله مفلوک بي هُرَست گرماپيچ آتشهاي باران سوز اشعارم گواهم باش !
اي جوان مردان استثنايي خورشيد
ياد دارم صبح بوران را که خنجرهايتان مسرور
گوش سرماي هواي ناجوانمردانه سرد
شامگاهان بسي سر در گريباني معلول زمستان را
چه با تکريم مي بريد !!
اي خنک دوشيزگان تن سپيد ماه
مي برم از ياد هرجا را که انگشتان از آتش گناه آلودتان مستور
بر زلف رباب و چنگ مي رقصيد
آن زمان دستان خورشيدانه من تشنه پيوند گرما بود
دست شرم آويز برگ بيد
حلقه مي گرديد بر گردن پريشان باد کولي را
سکه مي آويخت بر دامن پريشان باد کولي را
سيب سرخ اشتياق از دست يارم جست
بر کلک درخت مهربان آويخت
برق تندي از دوچشمم جست
روز و شب چونان که با هم سخت يکسان است با هم سخت در آميخت
کودک رود آخرين معراج را در دامن دريا تماشا کرد
بر خلاف عرف دريا واژگون بر آسمان پيچيد
ماه پايين آمد و آغوش خود را بر پلنگ بي نوا بخشيد
کاروانهارا نواي زشت اشتربان نا ميمون عقب مي راند
روز جاي شب سپهراز کوکبان باکره لبريز مي گرديد
شامگه خورشيد
بي ابا بر فرق رنگ آلوده افلاک مي تابيد
همچنان پيچيده من در تنگناي اضطراب رعد
همچو وضع ابر
سرنوشتم رشته اي تابيده از الياف نحس و سعد
ليکن از باران صدايي در نمي آمد
ابرها خاموش
سرها در گريبان
قفل دندانها به هم محکم
دلبران لوليده در آغوش تنگ هم
بغضها در تنگناي ناي ها مرموز پيچيده
"شاهکار حرف"
در کنار خوابگاه گرم فردوسي به طرزي خوب خوابيده
سنگ او از گفته ها لبريز
گاهي از ناگاه
زير آبستن دهان ابران مشکين روح باران خيز
با طمانينه صدايش را به گوشم ريخت
"پادشاه فصلها پاييز" :
چاره اي باید
نک خداوند فصول است این ،" زمستان" است می آید ...
-------------------------------------
پ ن: این شعر مرا به یک نوستالژی عظیم دعوت می کند.
دوستش دارم . مال ۴ سال پیش است .گفتم دوباره بنویسمش....
یاد مهدی اخوان زنده........

