
استخوان می ترکانیم
و هی رشد می کنند !
از پدرانمان تا فرزندانمان هی بیل و کلنگ و بیل و کلنگ و بیل و بیل و .... می زنیم.
و هی درو می کنند!
با داس هایشان
اینک گندم
آنک گردن...
و سود خوشه های طلایی خاکهایمان
دریغ حتی که نان پاره ی بیاتی باشد
بر سفره هاتی سنگی من و تو!
جز سنگ چه بضاعتی خواهدمان بود؟
....
که غافلانند
از اینکه با اراده ی خویش
از مردگان زنان و کودکان وطن من نیزه هایی خواهند رویاند
که از جناغ های سینه مردانشان عبور خواهد کرد
....
من آب می دهم خاک وطنم را
که هر کجایش کودکی به زمین افتاد
آنجا بی شک نیزه ای خواهد رست ......
در كه باز شود
تو و زمستان با هم خواهيد آمد
و تو هيزم هاي آتشدان را رونقي خواهي داد،
و سردي زمستان ،گداز آتشپاره ها را جاني ديگر.
هي سوزسرما داريم و هي گداز آتش در آتشدان...
و من از سرماي دي كه فارغ شوم،
به گرماي تنها آغوشي كه مال من است سلام مي كنم!
و يادم اگر نرود
دهانم را حتما" به سوي زمستان و سوزش كج خواهم كرد !!!

