دوشيزگي
در دانه دانه مرزهاي پيكر نازكت خانه كرده است
از نازكاي خطوط روشن پيكرت
رشته اي تابيده تا درون من كه نمي دانمش تا كجاست
و طرحي كه بر توازي انگشتكان بلورت ريخته اند خدايان
چه دلبرانه با من سخن مي گويد
از سپيدي معصوم انگشتانت رشته اي تابيده تا درون من كه نمي دانمش تا كجاست
كانون طلايي چشمانت
كندوي عسلي است كه هر صبح
دريايي عسل از آن فرو مي چكد بر حلقوم تشنه ي گلهاي باغ
از برق مومن چشمانت رشته اي تابيده تا درون من كه نمي دانمش تا كجاست
امواج موقر گيسويت جهاز شب هايم را به افتخار فراهم مي آورد
كنار ستارگاني كه مويت را بدان آراسته اي
باور كن از ستارگان موهايت رشته اي تابيده تا درون من كه نمي دانمش تا كجاست
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پانوشت : اما دو سيب سرخ در سينه ات روئيده است كه رشته ي تابيده از آن را در دهان كودكمان يافته ام ...
امشب براي خاطر من آمدي دلبركم!
و جهان زير پايم بلند ترين ارتفاع سعد بود دلبركم!
و تكاپوي سبز چمن هاي خيابان ساحلي شهرم،
مشعوف ترين بودند آن لحظه كه پاي بر چشمشان گذاشتي دلبركم!
من حلقه حلقه زنجير سعادتمان را مي بندم
به اميد يگانه سقفي كه بر سرمان بايستد دلبركم!
و قطره قطره رودخانه شهرم را
به حرير سبز چشمانت متبرك خواهم كرد تا نمك گيرش كنم دلبركم!
و ذره ذره خاك خيابانمان را بر مي چينم و به جاي پاي تو مي سايم تا رستگار شود دلبركم!
چه خوب آمدي
و چقدر برايم نور و شور آوردي دلبرك زيبا رويم!
آمدنت شبيه شعر نبود كه بسرايمش
شبيه قصه نبود كه بگويمش
شبيه بغض حتي نبود كه بتركانمش
تنها شبيه معجزه اي بود كه من مي خواستم دلبركم!
حيف كه نمي دانستم خواهي آمد
تا بند بند جانم را طاقي كنم سرخ، بر فراز گامهايت زير شرجي و خورشيد اهواز...
راستي، امشب كه آمدي هواي شهرم چه خوب بود ...دلبركم!!!
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پانوشت 1: با اعتقاد براي سرفه هايت دعا مي كنم كه خوب شوند دلبركم!
پانوشت 2: از ِابي عزيزم ممنونم كه هميشه برادر است و برادر است و مهربان

