تبليغاتX
...غـــیاب بـــــزرگ چــــنین بــــود
کلید

 

من قول می دهم

روزی که آمدی

در دست من کلید خانه هر دویمان است، معشوق من!

در دست تو ستاره اقبال من

خوش آمده ای به بستر جانم

که جز فرش نرم جان گستره ای نیست تا لایق آن باشد که پامالت شود

محبوب من!

در دست من کلید خانه هردویمان است... در دست تو چیست؟

آرام قدم بگذار و کوچه های گشاد شهرم را به تنگی قلبی که تو را می خواهد ببخش، معشوق من!

خیابان ها را همه بگذر

و در برابر گلبارانی که به افتخار آمدنت برپا شده،

تنها لبخندی بیفکن تا جانی را ببینی که زیر پایت فکنده ام

آرام و با وقار گذر کن...

محبوب من!

در دست من کلید خانه هر دویمان است، در دست تو، راز زیبایی جهان

آندم که می گذری، گاهی اگر کمی خم شوی و دستان چرک کودک همسایه ام را بگیری،

منت به من نهاده ای

او-کودک همسایه ام- قول داده است، روزی که آمدی برای تو شعری بخواند

از او دریغ مکن، حتی ثانیه ای را که می توانی سبزی نگاهت را

بر چشمهای کوچک و دستان نحیفش بپاشی..

محبوب من!

در دست من کلید خانه هردویمان است

در دست تو، شیشه عمر من

مرا با تو سخن بسیار است محبوب من!

و آنگاه که پرده ی حریر کریچه ی نقلی مان را کنار می زنی با تو خواهمشان گفت

و وقتی خود را در بهار روشن آغوش جوانت یافتم، باور مکن که سخن ها تمام می شود،

که تنها مکنتم زبان سرخی است که جز به سبزی چشمانت تو نماز ارادت نمی خواند

لبهای خشک من با گوشهای گرم تو بیعت می کنند

بر روی تخت خوابمان گودال جای جسم تو دائم گرم است ...

گرم تر از خورشید

هر صبح خورشید از میان لحاف سفید دماوند بر می خیزد ....

این بامداد

خورشید من!

محبوب من!

تو از میان بستر گرممان بر خاسته ای!

در دست من کلید خانه عشق هردویمان است،

و در دستان بزرگ تو،

انگشتان بی نبض من تند و تند وول می خورند...

آرام زیر گوشم بگو :

«پیوندمان خجسته باد»...

 

 

+نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت0:1توسط ودود |