تبليغاتX
...غـــیاب بـــــزرگ چــــنین بــــود
قناری بابا سلام

 

 

صبح از خواب برخاست و گفت-پدری که چشمانش را نمالیده و نشسته بود- :

 

ـ...بالهایت را بر من پهن کن تا بارانی در کار نباشد

 

و آغوش کوچکت را که برایم به جهانی می ماند بر من بگشای تا راز مبارک امنیت رادر پهنه تاپ تاپ

 

شفاف قلبت دریابم

 

ای قناری کوچک بابا !

 

بگو تا موج متین موهایت مجابم کند تا غرق نشوم

 

بگو تا بازوانت رخصتم دهند تا خود را با مخمل سپید سینه ات اندازه بگیرم.

 

آخ!!

 

تو مرا به کدام جادو آمیخته ای که توان از من گریخته؟؟

 

با من بگو که در کدام سوی غنوده ای که این بامداد بدان سوی نماز برم ؟

 

ای قناری کوچک بابا !

 

+نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت15:32توسط ودود |