هنگام که در پناه آغوشت
با خویش هزار نقشه می چینم
انگار که سالهاست بی پروا
در خواب خیال خام می بینم
هنگام که نرم در پناه تو
آویخته بر گلوت لبهایم
هنگام که آسمان موهایت
آمیخته با زلال شبهایم
آنگاه که چشمهای پر برقت
می بندد و مست می شوی ناگاه
می رقصی و می زنی به جانم چنگ
از کیفر این گناه ناآگاه
من شیفته می خزم چو نیلوفر
بر ساقه ی تُرد دست و پای تو
آرام چنان نسیم خوش نقشی
پیچیده به گوش من صدای تو
«هی! تنگ مرا بگیر در آغوش
تا مرگ زمن خبر نگیرد باز
تا کودک عشق من حیاتش را
از مادرِ سینه ات کند آغاز»
من تنگ تو را به خویش بفشارم
آنگاه تو نرم نرم می خندی
شاداب از این تولد ناگاه
آسوده دو چشم خویش می بندی
آرام به اختیار انگشتان
پس می زنم از جبین تو مویت
تا چشم چمن وش تو را بینم
کاسوده میان طاق ابرویت
بر سینه ی من سر تو می لغزد
گویی صدفی است بر تن ساحل
افسوس که سدّ زبر پیراهن
بگشوده میان جانمان حائل
تا خواب تو را اسیر خود کرده ست
من دست کشم به گونه های تو
وآنگاه به ابروان کمرنگت
زان پس به حریم دست و پای تو
این بازی نغز را به انگشتان
صد بار به پیکرت نمودم من
نا گاه دو چشمم از صدایی جست
انگار که در برت نبودم من
با رخت نماز بی خبر از من
مادر به کنار بالشم بیدار
آهسته و نرم و خوش به من گوید:
«صبح است، سر از لحاف خود بردار !»

