تبليغاتX
...غـــیاب بـــــزرگ چــــنین بــــود
تلخ

 

با احترام به کلمه ی مقدس (( زن )) ...

به کسی که غصه دارم کرد ............................


هی بانو !

نه آمستریس، نه مریم، نه یاکلیا،

هیچ یک را به دار نیاویختند.

که اینسان از استخوان تو چوب دار برپا می کنند ...

هی بانو!

اینجا درنگ نیست تا تَر را از آلایش دردناک خشک بزدایند و آنگاه آتش بیافروزند !

هی بانو!

اینجا محله ای است که شیار جوی کوچه هایش را بر صورت حریر زنان می کنند .

ما سر افکنده ایم ، من .... چه باید گفت؟

هی بانو!

سردابه های متعفن تاریخمان یخچال هایی است که قندیل های سرد وسختش را که درنگ کنی، ساق و ساعد دوشیزگانی راخواهی یافت که هیولای زمستان شان بلعیده و استخوان لیسیده است ..

هی بانو!

من، مرد ...

شرمنده ام که روی زمینی گام می زنم که سنگینی اش برشانه های لخت توست !

هی بانو!

تاریخ را تو پروار کرده ای و اینک تو را به نطفه ی حقارت آبستن می کنند ...

من، شرمسار تو ..

تو، رو سپید همه ی تاریخ مانده ای ...

 

+نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت21:45توسط ودود |
پارادوکس

 

شانه ها را زیر تیغ تگرگ می گیرم

و کاغذ نمور دعای تحمل را در پیشگاه چشم

لبها به آرامی موجی در کرانه ای خاموش می لرزند

و من به سواد کال اندیشه ام ایمان  دارم !

و تو بگو،

که تقوای بی مهابای اشک را

که در برابر عصیان خنده ای جاویدان، قد بر افراشته است

چه کنم؟

کوه، اشک است ... من...؟

 

+نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت17:53توسط ودود |