با احترام به کلمه ی مقدس (( زن )) ...
به کسی که غصه دارم کرد ............................
هی بانو !
نه آمستریس، نه مریم، نه یاکلیا،
هیچ یک را به دار نیاویختند.
که اینسان از استخوان تو چوب دار برپا می کنند ...
هی بانو!
اینجا درنگ نیست تا تَر را از آلایش دردناک خشک بزدایند و آنگاه آتش بیافروزند !
هی بانو!
اینجا محله ای است که شیار جوی کوچه هایش را بر صورت حریر زنان می کنند .
ما سر افکنده ایم ، من .... چه باید گفت؟
هی بانو!
سردابه های متعفن تاریخمان یخچال هایی است که قندیل های سرد وسختش را که درنگ کنی، ساق و ساعد دوشیزگانی راخواهی یافت که هیولای زمستان شان بلعیده و استخوان لیسیده است ..
هی بانو!
من، مرد ...
شرمنده ام که روی زمینی گام می زنم که سنگینی اش برشانه های لخت توست !
هی بانو!
تاریخ را تو پروار کرده ای و اینک تو را به نطفه ی حقارت آبستن می کنند ...
من، شرمسار تو ..
تو، رو سپید همه ی تاریخ مانده ای ...
شانه ها را زیر تیغ تگرگ می گیرم
و کاغذ نمور دعای تحمل را در پیشگاه چشم
لبها به آرامی موجی در کرانه ای خاموش می لرزند
و من به سواد کال اندیشه ام ایمان دارم
!و تو بگو،
که تقوای بی مهابای اشک را
که در برابر عصیان خنده ای جاویدان، قد بر افراشته است
چه کنم؟
کوه، اشک است ... من...؟

