تبليغاتX
...غـــیاب بـــــزرگ چــــنین بــــود
تو ....

 

برای او که همه ی هستی من است .....


هزار قناري زرد در دستان ات پرواز آموخته اند

 

وهزار گنجشك نرم تن از دريچه ي چشمان ات به سوي نور پريده اند

 

وهزار ماديان براق در مواج گندمزار موهايت تاخته اند

 

تو كه اين همه را پروار كرده اي

 

تو كه اين همه را بي مزد روانه ي هستي كرده اي

 

تو كه در حوض سرخ لپ هايت دو ماهي قرمز كوچك خندان باله مي زند

 

تو كه هركدام از چشمانت تماشاخانه اي است كه جهان را منعكس مي كند

 

تو كه خاطرات بلوغ ات از مرز پنج سالگي نمي گذرد

 

ودر رگهاي بلورت هزار گلبرگ خون مي شكوفد و مي رويد و عبور مي كند ..

 

تو كه از خطوط موزون پيكرت بوي شهد مينياتور همه ي دماغ ها را پر كرده

 

تو كه از آستانه ي بازوان ات شهوت داغ آغوشيدني بزرگ فوران مي زند

 

تو كه هر پلكت آبشاري است كه قطره هاي لطف از آن باژگونه است

 

و در ظلام مردمكان ات آسماني است به رنگ شب با سكه هاي بلور اشك

 

تو كه از ذهن ات رودخانه اي تا كوهپايه هاي سينه ات به توازي سكوت بي صدايي جاري

است

تو كه كيهان را چون مهره اي به زنجير بر گردن كشيده اي

 

تو كه سالهاست پرواز آموخته اي و آموزانده اي

 

تو كه هزار صدهزار سيصدهزار چلچله ي خوبي در هيكل ات لانه كرده است

 

تو كه راستي دوچشمت ثبات لاينفك چشمان آهوبرگاني است كه غرق سكوت تاخت مي

كنند بر شانه ي كوه و دشت و سبزه و خاك

 

تو كه آوازت را مي شنوند وهرگز نمي دانند كه فزشته اي كه مي خواني يا انسان

 

تو كه هر بهار متولد مي شوي و هر پگاه بر مي خيزي و هر فصل شكوفه مي دهي !

 

تو كه لبخند مي زني ديوانه ام مي كني

 

و تو كه هر صبح خداي بر گونه ات بوسه مي زند و در چشمان ات لبخند .

 

اين قرباني را بپذير

 

به شرط آنكه تو تيغ بر گردن اش بگذاري

 

اين من و اين تو ……………………………………

 

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت11:43توسط ودود |