تبليغاتX
...غـــیاب بـــــزرگ چــــنین بــــود
منظومه درخت

 

 

من درخت ام !

 

من درختي ايستاده ام ميان تيرهاي زهر خند و دردپاش جنگ !

 

دستهايم سرد و روي از زور سرماي جهان آزار پر آژنگ !

 

كيستم من جز شراب آلوده اي مجهول ما بين معماي حزين خلسه گي ها منگ !

 

كيستم من ساز ماني از تكاپوهاي نامعمول ناپيوند بي نيرنگ !

 

ميهمان خوشرو و خوش مشرب " هي هرچه بادا باد " !

 

با خداوندان خاك آلودگي مي نوش در آغوش تنگاتنگ !

 

 

مي تكانم دردهايم را ميان قلب مجموع دقايق با سرودي سخت

 

مي نشينم بر زمين بي رياي بخت

 

لخت مي گردند اذهان تمام دوستان من به آرامي

 

تا بياويزند زير آفتاب پر خروش تابناك صبح

 

بر نژندين شاخه هاي پيكر من رخت !

 

 

مي فشارم در خود اين احساس نا مانوس را شايد كه در من موج آرامش بر آرد خيز

 

مي گشايم دستها را رو به تالار بيابانهاي خشك آفتاب انگيز

 

مي پلاسم در حضيض سقط همچون برگ زير پاي رهپويان ناهنجار

 

مي دواند در رگم"خون نشيط زنده ي بيدار "

 

نرم نرم و گاه گاه و ريز

 

" او " كه مي افتاد از هول زمستان در خمار ورطه ي پاييز …

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت22:30توسط ودود |