![]()
بهارم به گرما تپیده است ، تو کجایی؟
نکروپولیس باران می خواهد ، برخیز!
زمام ام آتش گرفته بی که جرقه ای زده باشندم
و زبانه تا خورشید ..
آخ ! اما .. نکروپولیس باران می خواهد
جام ام را بالا آورده ام و می کوبم به جام فروهر و با شور التماس :
تورا به خدا ...یک جرعه عرق کنید ! تورا به خدا !
نکرو ..باران می خواهد .
گوشها خاموش!
و من همچنان از روشنایی پلیدی خجول
وزمین سرگرم خواب . گویا که بهار نبوده که آمده
گویا زمستان در خاطرش بین چهار گنجشک می چرخد ...
اما ..این ها را رهاکن!
نکروپولیس ، نکروپولیس باران می خواهد
وجدان آب کشیده ام تمام آبها را بخار کرد
لامذهبی تاچقدر ؟...
دیگر ماندن جایز نیست ، بی ماوایی ، بی خانه ای ، بی شهری ،
بی کشوری که فصلهایش عاریه نباشند
نمی مانم و در مذاقم همه چیز تلخ است
لحظه ای درنگ بس است تا یادم بیاید که باران نیامده و ..
نکروپولیس هنوز.. هنوز باران می خواهد
چاره ای نیست باید پیدایشان کنم ، یک به یک ،
- دشمنان را -
و تف کنند یک به یک به چهره ام ، شاید بارانی بیاید !
به بارانی برای نکروپولیس می ارزد ..
آتش فرزند نا خلف مقدون چشمانم را سوزاند.
و تیر سهمگین مغول
و هجوم سفاک عمر !؟
خشایار ! برادر ، پدر ، هرکس !
برخیز!
نکروپولیس می میرد
باران می خواهد ...
با...ر...ا...ن...
برای رویا بیژنی و تمام احساساتی که به کلمه منحرف مرد دارد ...
من مرد نبوده ام
هرگز
من نان ات را به خون نیالوده ام ، هرگز
روی تنت را که نگاه دزدانه می اندازم
می گویم:
من مرد نبوده ام
وقتی تمام خشونت همجنسانم را غذای روز و شبت می بینم ...
و ناله های بی حقی ات را ...
موسیقی شریف خلسه برادرانم...
اعتراف می کنم که هرگز مرد نبوده ام .
لقمه سان آنگه که ذراتت زیر دندانهای برادرانم آسیاب می شود ،
گریه ...گریه، از من گریه
وقتی بخار می شوی
از دیگ انسانیت که می جو شانندت و هوا می روی ،
مثل ضجه کودکی برهنه پای و تن
و وقتی می تکی در استخوان پدری برهنه جیب
می بینمت اما پنهان می شوم از حلقه های محظور نگاهت
که می گویند ، من مَردَم ...
اما ....
درد این است
که تمام مردان تف می کنند به خلسه هایی که آفرینندگانش زن اند
زنانی که مادر تمام زشتی و بدی جهان اند
زن را نه به یک انسان که به یک مجموعه می نگرم
که دیگران ننگریسته اند
و جرم این است که بازوی زن یارای بازوی مرد را ندارد
و این یعنی فجیع ترین فاجعه
و تو وقتی برایم سرود تبعیض را تکرار می کنی گویی که ذره ذره ام را به دست باد می
دهند
خواه کسی احساس درد کند یا نکند
تو وقتی می گویی حقوق نا برابر است
من دیوانه می شوم
که می دانم
اما چه کنم این را پدرانمان خواسته اند ....
ناگزیر ....
اما هنوز قسم می خورم هرگز مرد نبوده ام ......
و هنوز شعار م بوی برابری می دهد نه برادری ؟؟؟؟!!!!!!!
![]()
بابا نان داد , زیرا نان دارد.
بابا آب داد.
بابا شراب داد .
بابا آغوش دارد
بابا خنده دارد
بابا پول دارد
بابا سیلی دارد
بابا لالایی دارد
بابا درخت و گل دارد
بابا عشق دارد
بابا فرزند دارد
بابا پیپ دارد
بابا ادکلن دارد
بابا خدا دارد
بابا اشک دارد
بابا احساس دارد
باباسایه دارد
بابا ستاره دارد
بابا اعتبار دارد
بابا درد دارد
بابا فهم دارد
بابا عینک ...
بابا همه چی دارد ...
اما من کنارم دختری یواش اشک می ریزد که بابا ندارد .....
و همیشه همچین موقع ها خدا قایم است ...

رستگارشدم
وهنوز جنگ خدا و شيطان روبه افق ابد گسترده بود
به چهره هم شمشير مي كشيدند ...
بيچارگان هردو بنده خويش مي پنداشتندم !
و چفيه هاي آبي و سرخ بر گردنشان ...
آرام رو گرداندم ،
انديشيدم كه چه مضحك به رستگاري افتاده ام !
كام آخر را گرفتم .
سيگارم تمام شد ...
و همچنان رستگاري از من كام مي گرفت ...!

