
ديگر آنقدر تحملي ميان كوله بار تقوايم نيست
كه به خيال سخت
از شهوت مليح روحت درگذرم ...
دريغا،
كه پس از اين تكفير
مذهبي نيست كه به چالش ناهدايتي انسان انديشه كند
و شريعتي كه گلوي ضجه هاي بي ناني ام را
به كتابي شاعرانه، به رقصِ طلبه گانِ كف بر دهان، نقره داغ كند
و پيغامبري كه خانه اي برايم از سنگ پي افكند
بنا كند ،
بسازد ...
و هزار حيف
كه خداوندي از آن دست نمانده
كه روبروي قبله فاخر من نماز بگزارد ...
آهای !
نیست کسی که بداند مرا ؟ ................
وارطان بخند !
وارطان بهار آمده خوش باش مِي بنوش !
اينجا اگر چه ديو زمستان لميده است
بر هيكل زمين خود اينبار
پيراهني به رنگ جوهر آزادگي بپوش !
خوش باش مِي بنوش !
اينجا بهار آمده اما به جان تو
حتي گلي سر از زمين تشنه داغ تو بر نكرد
وارطان بخند !
زيرا هزار گريه خونبار چشم تو
در قلب سنگ و سرد زمستان اثر نكرد
***
وارطان بهار دختر معصوم يادت است ؟
بيچاره سخت
سيلي خور زمانه سرماييان شدست
بيداد نامراد نهنگين نهاد برف
از او شكست سينه و دندان و پا و دست
اما تو همچنان زخنده خود وا مگير لب ...
***
در جاجرود
در قبر خويش
در سرسراي خانه پهن و ستبر خويش
اكنون تو پيش از آنكه تو را سنگ بشكنند
وارطان بجنب !
وارطان بخند !
وارطان !
بهار !
شمشير زهرناك خشم زمستان به سوي توست !
وارطان بخند !
وارطان نمير !
زيرا كه آبروي بهار آبروي توست .....
وارطان !
بهار !
وارطان بخند ......
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در این بی بهاری
به احمد شاملو و وارطان سالاخانیان که هردو پیش از هر بهار به تکرار به خاک افتاده اند ....

