دست مرا چه كسي شكسته است ؟
_ اين سوال را هر شب وقتي كه ناي نوشتن نيست كودكانه از خويش مي پرسم _
آيا همين جماعتي كه ماه را به شاخ گاو مانند مي كنند ؟
همين جماعتي كه خورشيد را قحبه اي مي دانند كه خود را روي شهوت وافر مردان ريز ريز خاك مي
گسترد ؟
يا اين كساني كه تمام چركهاي ذهن هاي متعفن شان را شبها در خاموشي مجهول شهر
توي سينه پاره كارون مي ريزند ؟
بي قيد ياد شاملو مي افتم :

«ياران من بياييد ! بادردهايتان ...
و بار دردهايتان را در زخم قلب من بتكانيد !»
آيا كجاي اين مقال رفاقتي ميان رود و مردمان است ؟
اما تو ببين كه چگونه با چهره اي محق
چرك در سينه لطيف انسان ريخته اند ...
ديوار نبسته اي گرد خود كه ببيني
انحصار چه مي كند
با پاهايت ، كه مي خواهند بروند
با دستانت ، كه مي خواهند بگيرند
وبا چشمانت ... ، كه عطف گاه جانت اند .
هرگز خود را ميان حجم سخيفي ول نكرده اي
كه موريانه شب خور جهل
روز و شب ات را
_ چوب وار _
لقمه كند ...
من ، منم كه ديوار بسته ام
و در برابر داور نشئه ي اين به ظاهر ميدانك ، اقرار مي كنم :
دستانم را توان نمانده كه بردارند ،
بشكنند ،
يا غبار سر بسترند
خشت هاي محمول خود نهاده را ...

