تبليغاتX
...غـــیاب بـــــزرگ چــــنین بــــود
نبینمت ای صبح !

 

 

بالغه اي گشت و در آغوش کشيدندش

 

بي که مرا بپرسند

 

از کدام زاويه بسيط چهره اش را و اندامش را

 

مي آغوشيدي ؟

 

و بي آنکه بلرزند

 

دزدانه جميع حوادثم را به امتياز خويش افزودند

 

براي چه مي آيي ؟ پس براي چه مي آيي ؟

 

اي روز بعد !

 

براي چه ؟

 

 

 

 

زيرا که ختم بساط دوشيزگي اش

 

در وجدان نحيف نفهميدن تپيده است

 

اينک که خويش را بخشيده است به دستان دنگاله اي که بي رونقند

 

آخر براي چه مي خواهي بيآغازي ام

 

اي روز بعد !

 

نيت مکن که سفره انداز شوي عمرم را

 

اي بعدمين پگاه !

 

و تو اي اکنون !

 

برخيز و شتاب کن

 

که اينجا نه جاي من است و جاي تو

 

که جاي اوست …

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت17:37توسط ودود |