تبليغاتX
...غـــیاب بـــــزرگ چــــنین بــــود
اعتراف

 

 

خويشي ام را بر مي دارم

 

و مي روم از اينجا

 

روزي ،

 

براي وصلت آينده اي ،

 

                                     كه در آن ،

 

                                                     گوسفندانش گرگانه شهوت نرانند !

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت2:11توسط ودود |
لوح 4 ام ...

 

 

 

 

معشوق من !

 

خسته شده ام تو را

 

و تمام آنچه را با تو می روید

 

وهمه آنچه را که به من فشار از تو گفتن را تحمیل می کند

 

برخیز و  با خود بنگر که ای ؟

 

برخیز و انحنای افکارت را به راستی بکر من بیاویز

 

با تو اگرم دینی است پیش تر از این بایست می گفتی

 

 تا به مرور مستهلک زمان ، احساس محزونم خدشه بردار نشود

 

اینک این منم آنچه به نیستی می گراید

 

و تو

 

تمام تواز نیستی سخن می گوید

 

ومن

 

روزی

 

آنگونه که شاملو ، حمیدی شاعر را بر دار آهنگین اشعارش آویخت

 

بر حلقه ات خواهم یافت

 

***

 

بی شکایتی

 

و تو همچنان بغض خواهی بلعید

 

و من هماره خداوندانِ کذاییِ صندلیهاشان طلا را

 

به شهادت مفید واقعه می آورم

 

و وهم بر می خیزد و تو را با خود می برد ...

 

و خورشید نمی آرامد تا صبح و بر تحسین مجاهدتم جشنواره می بندد ...

 

شباهنگام سر بر می کند

 

و شام بی آنکه کامروا گردد

 

به خاک صبح و خون جریده پر خط دادخواست من غوطه می فرماید !

 

***

صبح بخیر

 

***

 

ومن بر می خیزم

 

و صبح را به نماز مرده ای ارجمند می بندم .

 

از حلقه رها می شوی..

 

با گورت می آمیزی

 

وتمام کرم های مجرد خاک

 

پذیرایی ات می کنند ...

 

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت1:49توسط ودود |
لوح سوم ... پیامبر !

 

 آهای هیمالیا !

 

من پدری دارم

 

که بلندی روحش تو را می بلعد .

 

آهای هیمالیا !

 

آهای

 

آهای

 

وخدایی که

 

گاهی برایم می رقصد

 

گاهی گریه می کند

 

و من می دانم که او همیشه بدخواب است

 

وهیچوقت نمی گذارد که شراب کم بیاید

 

و سهم خودش را انفاق می کند ......

 

آهاااااااای هیمالیا !

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت2:25توسط ودود |