
خويشي ام را بر مي دارم
و مي روم از اينجا
روزي ،
براي وصلت آينده اي ،
كه در آن ،
گوسفندانش گرگانه شهوت نرانند !
معشوق من !
خسته شده ام تو را
و تمام آنچه را با تو می روید
وهمه آنچه را که به من فشار از تو گفتن را تحمیل می کند
برخیز و با خود بنگر که ای ؟
برخیز و انحنای افکارت را به راستی بکر من بیاویز
با تو اگرم دینی است پیش تر از این بایست می گفتی
تا به مرور مستهلک زمان ، احساس محزونم خدشه بردار نشود
اینک این منم آنچه به نیستی می گراید
و تو
تمام تواز نیستی سخن می گوید
ومن
روزی
آنگونه که شاملو ، حمیدی شاعر را بر دار آهنگین اشعارش آویخت
بر حلقه ات خواهم یافت
***
بی شکایتی
و تو همچنان بغض خواهی بلعید
و من هماره خداوندانِ کذاییِ صندلیهاشان طلا را
به شهادت مفید واقعه می آورم
و وهم بر می خیزد و تو را با خود می برد ...
و خورشید نمی آرامد تا صبح و بر تحسین مجاهدتم جشنواره می بندد ...
شباهنگام سر بر می کند
و شام بی آنکه کامروا گردد
به خاک صبح و خون جریده پر خط دادخواست من غوطه می فرماید !
***
صبح بخیر
***
ومن بر می خیزم
و صبح را به نماز مرده ای ارجمند می بندم .
از حلقه رها می شوی..
با گورت می آمیزی
وتمام کرم های مجرد خاک
پذیرایی ات می کنند ...
![]()
من پدری دارم
که بلندی روحش تو را می بلعد .
آهای هیمالیا !
آهای
آهای
وخدایی که
گاهی برایم می رقصد
گاهی گریه می کند
و من می دانم که او همیشه بدخواب است
وهیچوقت نمی گذارد که شراب کم بیاید
و سهم خودش را انفاق می کند ......
آهاااااااای هیمالیا !

