چشمهایم را چفت می کنم
و کرنشی عظیم ،
به مصداق افکارتان که ناشکیب و نا متمرکز متفرجند .
ودستانتان را ...
ونیمه ملتهب گونه ام را ،
ــ مفتخر ــ
به اقیانوس آرام نیمه صورتتان می گذارم
و برای همراهی با انقلاب مقدس چشمهایتان
شعار های بزرگ خلق می کنم .
« زنده باد آینه ، زنده باد سنگ ، زنده باد ...»
تصویرتان کاسترو را به یادم می آورد
و همینطور
چگوارا را ،
که روی فراخ موهایتان می غلتد و آزادی قی می کند ...
پاهایتان را چند سال پیش دیده بودم
که عجول از زیر طاق نصرت می دوید
گویی انگشتانش را جایی میان فقر مشتعل افریقا به کفشهای خشک کودک سیاه پوستی
بخشیده بود ...
وهیکلتان را ...
که از زیر آرک دوتریونف خم شده می گذشت !
وحالا دارم ذهنتان را می بینم .
وجمجمه تان را ،
که شباهت عجیبی به آکروپولیس دارد !
و موهایتان که مثل ابرهای حامله سیاه ،
پارتنون را تا زانو پوشانده است ...
و صورتتان را که شبیه زئوس باهمه خدایان مخالف است !
شما با این همه تمدن شخصی ،
به راستی برادر من اید یا ...
یا همزاد خ د ا .
شراب که می بینم ،
گرسنه می شوم .
آهای طعام پرستان ...!
![]()
نشسته ام میان هودج تضاد
وکوه در برابر دوچشم بیمناک من نشسته پر خروش
ودر کرانه خیال وحشی ام
لمیده اهرمن میان بستر بسیط شعله پوش
و هور مزد با ملائک فراخ بال عرش سخت لاس می زند !
وآن طرف میان کوههای سر به زیر شانه سخت
به زور عنکبوت
درون خانه های تنگناک غار تار می تند
و واژه های ذهن من به خنجر تضاد تکه تکه اند
و دستهام بیش از آنکه گفته بود کوته اند
ومن شبیه کودکان گمشده
حزین و دلخراش و گریه دار داد می زنم : آهای ...
و هیچ یک از این چهار عنصر سخیف
خدای را نشان من نمی دهند !!!!!
من همان هستم .
همان که قیمت نام و نان را گم کرده بود .
همان که هنوز دستانش بوی ابتذال را می شناسد ....
همان که ...
آهای !سرهایتان به قنداق ناصالح برف اندوده !
کبک ها دعایتان می کنند ...

