در دستهای یخ زده فرزند کوچک من
تنها جای پایی از انگشتان فداکارمن نقش بسته بود
و نهال کوچک گالیسیفیا ،
تنها خاطره آخرین باهم بودنمان ، کنار جسم بی جانش افتاده بود
آه.... دختر کوچک من!
مادر دستان تورا به امید یافتن گرمایی رهاکرد، برای هردویمان
و تو اورا به جرم دوست نداشتن تنها گذاشتی و به جهان دیگری رفتی
آه دخترک معصوم من !
برگرفته از:"مادران ناگزیر"
اثراز میان رفته ی: ماگنولیا گابریلو فریسا
خدا افتاده بود
با خنجری بر پشت
و اشکی بر شیار مورب دامان گونه اش
و هرچه فرشته بود و نبود
مچاله و بیخته در انبان زیر شیروانی پشت طویله ی بهشت!
- همانجا که جهنمی بود برای خودش -
و شربت عافیت زده بودند به رگ (ملایک) اما
انگار سرنوشتشان کج شده به سوی زباله هدایت شده بودند
و آیین مقدس یک قوم
بهترین متاع بازار فراموشی شده بود
و گرد تناسخی مهیب
بر فرق انسانی نشسته بود که تازه حالا
بعد از یک چرت نیمروز و سیگاری و پیاله شرابی
ولگدی محکم از روی وظیفه به محتوای طشت گِل
می رفت تا محصول دیگرش خدایی باشد
با گونه های قبل متفاوت !!!
برادر!
دلم را رنده کردی
و مجال ندادی تا شمرده اشک بریزم
دلم را تکان دادی و نگذاشتی دوری ات را تنها تاب بیاورم
تا بانوی زندگی ام اشکهای کسی را که تکیه گاه خود می داندش نبیند..
و بی امان از من نپرسد:
چرا گریه می کنی؟…
….چه دوست خوبی بوده…..حتما…
و نگذاشتی عمر کوتاه دوستیمان را به یمن خاطرات مقدسمان دراز کنیم
از کشورمان رفتی برادر؟
از کشور جانم چگونه خواهی رفت؟
هرگز باور مکن که خاطرات با شکوه ات را از یاد می برم
خاطره های شب های بزرگوار فروردین ۸۴!
خاطره روزهای عزیز تهران!
خاطره های اشک آلود چیتگر!
خاطره های گرم کارون!
و خاطره های شراب های شیرین آمدن هایت!!!
و اکنون که می روی
بار تمام جهان را به دوشم نهاده ای
و اندوه هزار قرن را در قلبم فروریخته ای
برادر!
هرگز باور نمی کردم که فاصله هایمان به مرزها بکشد
و همیشه خط فاصله را به حد 45 دقیقه پرواز مستقیم می دانستم !
و همیشه عمر ندیدنت را به امید دیدنی دوباره موی سپید می کردم
اینک که می روی
تمام جهان دعا برای خوبی تو می خوانند
باورکن
هیچ شرابی شیرینی لحظه های حضور ت را در کامم نخواهد نشاند..
ای شاعر بزرگ !
یاسین من!
موضوع شعر من
امروز
همچون تمام روزهای جهان رنگ چشم تو ست
شعرم تمام..........
یادش بخیر
آن روزهای اول عاشقی
همه اش درد شیرین بود
مثل دندانی که درد می کند و فشارش می دهی
لثه ات له می شود اما آرام می گیری
یادش بخیر
وقتی که خواستم دوستت داشتن را جدی بگیرم
چقدر ((نه)) به کار آمد
اما چقدر همه ((نه)) ها زود ((آره )) شدند
کیفش از تمام میل برآورده شدن های عمرم بیشتر بود عزیز!
و گاه گاه یاد سالهای پنج و شش دهه هشتاد که می افتم
تو زیر پوستم مثل توده ی قلمبه ای از شوق و تازگی و دوست داشتن یکدفعه می ترکی
یادش بخیر
چه ساعتهای بی همتایی بودند همان ساعتها که هردومان با یک یا دو صندلی فاصله
توی یک ماشین
توی یک راه
توی یک شهر
و عاقبت توی یک موضوع عاشق هم شدیم
یادت هست؟
یادش بخیر
هی من عاشق می شدم
تو عاشق تر
و هی من عاشق تر از تو
و امروز خاطره ی شاد آن روزهاست که جوان نگه می داردم
دلبرکم!
چقدر برایم خاطره ی شیرین ساخته ای بی منت !
دستت طلا ...
......
"برای خودت دشمن تراشیدی رفیق"
ستاره جان!
دشمنانم را می چلانم
تا از آبچکشان
جیغی برخیزد
که گوش شریک دزد و رفیق قافله را بترکاند...!
هر چند که خونشان خون رگان عزیزانم باشد
می چلانمشان
تا نفرین های پیرزنانه شان لالایی زجرآور شب های کور همخوابه هاشان باشد...
------------------------------------------------------------------------------------------
پ ن ۱: ستاره جان دستش را شکستی و دُمش را کندی.... دمت گرم و سرت خوش!!!
پ ن ۲: به همه آنهایی که وجودشان نوشتن با نام واقعی شان را بر نمی تابد و از خود و حقیقت انکار ناپذیر هستی شان فرار می کنند و دورنگی که نه هزار رنگی در وجودشان غلیان کرده است و خود و نزدیکانشان را به القاب مقدس آب و چشمه و ساحل و کوه و تابستان و درخت و گل و سبزه و غیره و غیره متبرک می کنند اعلام می کنم که : (( لطفا " طبیعت را بگذارید بکر بماند و افاضات فیوضتان را به کلبه های نم کشیده و سردتان راهنمایی کنید ! ))
پ ن ۳: انسان باید شهامت داشته باشد که اگر حرفی میزند یا "پیامی می دهد" آن را پاک نکند یا زیر آن نزند . این کار یعنی که : ..... خوردم !
این روزها
همه ی کاردها ـ برای کشتن که نه ـ
به تقسیم خانه ی پدری من
بیرون آمده اند....
------------------------------------------------------------------
پ ن: هی یاوه یاوه یاوه خلایق مستید و منگ ؟

