"برای خودت دشمن تراشیدی رفیق"
ستاره جان!
دشمنانم را می چلانم
تا از آبچکشان
جیغی برخیزد
که گوش شریک دزد و رفیق قافله را بترکاند...!
هر چند که خونشان خون رگان عزیزانم باشد
می چلانمشان
تا نفرین های پیرزنانه شان لالایی زجرآور شب های کور همخوابه هاشان باشد...
------------------------------------------------------------------------------------------
پ ن ۱: ستاره جان دستش را شکستی و دُمش را کندی.... دمت گرم و سرت خوش!!!
پ ن ۲: به همه آنهایی که وجودشان نوشتن با نام واقعی شان را بر نمی تابد و از خود و حقیقت انکار ناپذیر هستی شان فرار می کنند و دورنگی که نه هزار رنگی در وجودشان غلیان کرده است و خود و نزدیکانشان را به القاب مقدس آب و چشمه و ساحل و کوه و تابستان و درخت و گل و سبزه و غیره و غیره متبرک می کنند اعلام می کنم که : (( لطفا " طبیعت را بگذارید بکر بماند و افاضات فیوضتان را به کلبه های نم کشیده و سردتان راهنمایی کنید ! ))
پ ن ۳: انسان باید شهامت داشته باشد که اگر حرفی میزند یا "پیامی می دهد" آن را پاک نکند یا زیر آن نزند . این کار یعنی که : ..... خوردم !
این روزها
همه ی کاردها ـ برای کشتن که نه ـ
به تقسیم خانه ی پدری من
بیرون آمده اند....
------------------------------------------------------------------
پ ن: هی یاوه یاوه یاوه خلایق مستید و منگ ؟
از رنگ تو هرچه گویم امروز کم است
سالوس به پیش رنگ تو خرد و خم است
برخیز که با تو بودنم جایز نیست
با گرگ شدن به گوسفندان ستم است
آن روز که تخم رنگ پاشیدی تو
از خویش درونم بخراشیدی تو
امروز برو که ننگ بر رنگ تو باد
بر هرچه رفاقت است شاشیدی تو !
---------------------------------------------------------------------------------
پ ن: دوستان ببخشند !!!
شعری که هرگز نسروده بودم
مثنوی نفرین ابدی مرا به یدک می کشید
و خیال باطل شستن گناه سیاه تو را !
ای خود گناه !
ای فاصله !
ای ملغمه ی فساد انگیز نا مرادی و نامردی !
- که نامردمی - !!!
شاهراه ریا !
ابو الظواهر رجیم خانه پدری من !
ای رعب ! ای رعب آور ! ای خود ترس !
دوزخ از تو در امان باد ...
با آستینم چه کردی ؟
تو که زالویی بیش نبودی
که اکنون نیشترت دوست و دشمن نمی شناسد !
دریغ که حتی جریان زشت شرنگت در شریان هستی ام
اندیشه کوتاه یکی روز و شبت باشد...
دوزخ از تو به امان
هرچه مي خواهم که بگريزم توانم نيست
دست سرما زجر در آغوش تنگ خاک مي ريزد
شعله مفلوک بي هُرَست گرماپيچ آتشهاي باران سوز اشعارم گواهم باش !
اي جوان مردان استثنايي خورشيد
ياد دارم صبح بوران را که خنجرهايتان مسرور
گوش سرماي هواي ناجوانمردانه سرد
شامگاهان بسي سر در گريباني معلول زمستان را
چه با تکريم مي بريد !!
اي خنک دوشيزگان تن سپيد ماه
مي برم از ياد هرجا را که انگشتان از آتش گناه آلودتان مستور
بر زلف رباب و چنگ مي رقصيد
آن زمان دستان خورشيدانه من تشنه پيوند گرما بود
دست شرم آويز برگ بيد
حلقه مي گرديد بر گردن پريشان باد کولي را
سکه مي آويخت بر دامن پريشان باد کولي را
سيب سرخ اشتياق از دست يارم جست
بر کلک درخت مهربان آويخت
برق تندي از دوچشمم جست
روز و شب چونان که با هم سخت يکسان است با هم سخت در آميخت
کودک رود آخرين معراج را در دامن دريا تماشا کرد
بر خلاف عرف دريا واژگون بر آسمان پيچيد
ماه پايين آمد و آغوش خود را بر پلنگ بي نوا بخشيد
کاروانهارا نواي زشت اشتربان نا ميمون عقب مي راند
روز جاي شب سپهراز کوکبان باکره لبريز مي گرديد
شامگه خورشيد
بي ابا بر فرق رنگ آلوده افلاک مي تابيد
همچنان پيچيده من در تنگناي اضطراب رعد
همچو وضع ابر
سرنوشتم رشته اي تابيده از الياف نحس و سعد
ليکن از باران صدايي در نمي آمد
ابرها خاموش
سرها در گريبان
قفل دندانها به هم محکم
دلبران لوليده در آغوش تنگ هم
بغضها در تنگناي ناي ها مرموز پيچيده
"شاهکار حرف"
در کنار خوابگاه گرم فردوسي به طرزي خوب خوابيده
سنگ او از گفته ها لبريز
گاهي از ناگاه
زير آبستن دهان ابران مشکين روح باران خيز
با طمانينه صدايش را به گوشم ريخت
"پادشاه فصلها پاييز" :
چاره اي باید
نک خداوند فصول است این ،" زمستان" است می آید ...
-------------------------------------
پ ن: این شعر مرا به یک نوستالژی عظیم دعوت می کند.
دوستش دارم . مال ۴ سال پیش است .گفتم دوباره بنویسمش....
یاد مهدی اخوان زنده........

استخوان می ترکانیم
و هی رشد می کنند !
از پدرانمان تا فرزندانمان هی بیل و کلنگ و بیل و کلنگ و بیل و بیل و .... می زنیم.
و هی درو می کنند!
با داس هایشان
اینک گندم
آنک گردن...
و سود خوشه های طلایی خاکهایمان
دریغ حتی که نان پاره ی بیاتی باشد
بر سفره هاتی سنگی من و تو!
جز سنگ چه بضاعتی خواهدمان بود؟
....
که غافلانند
از اینکه با اراده ی خویش
از مردگان زنان و کودکان وطن من نیزه هایی خواهند رویاند
که از جناغ های سینه مردانشان عبور خواهد کرد
....
من آب می دهم خاک وطنم را
که هر کجایش کودکی به زمین افتاد
آنجا بی شک نیزه ای خواهد رست ......
در كه باز شود
تو و زمستان با هم خواهيد آمد
و تو هيزم هاي آتشدان را رونقي خواهي داد،
و سردي زمستان ،گداز آتشپاره ها را جاني ديگر.
هي سوزسرما داريم و هي گداز آتش در آتشدان...
و من از سرماي دي كه فارغ شوم،
به گرماي تنها آغوشي كه مال من است سلام مي كنم!
و يادم اگر نرود
دهانم را حتما" به سوي زمستان و سوزش كج خواهم كرد !!!
"هيچكس چراغ را روشن نمي كند كه آن را پنهان كند يا زير تشت بگذارد بلكه آن را روي چراغپايه قرار مي دهد تا كساني كه وارد اطاق مي شوند نور را ببينند. چراغ بدن تو چشم توست. وقتي چشمانت سالم هستند تمام وجود تو روشن است اما وقتي چشمهايت معيوب باشند تو در تاريكي هستي .پس چشمان خود را باز كن مبادا نوري كه داري تاريكي باشد."
انجيل لوقا 33-35
مَنال
دهانت را ببند
و هرگز مگو براي خاموشي چراغ خانه ام نيامده اي
كه در ملاء عام
خورشيد را به دست خود دفن كرده اي
و دود سياه خشم از لابلاي شكاف هاي پيكرت
در ذره ذره هواي من رخنه كرده است
و تاريكي شاگرد نفس توست
هرگز مخواه كه باور كنم كه ارمغان تو جز پليدي باشد
اي بودنت زنجير بر گردن هرچه روشنايي!
***
نفست كبوتر كش است و دستانت
انسان خراب كن!
***
و جريان حقيقي هستي ات آشوبي است متراكم بر سينه ام
***
تا پايت را نبريده ام پايت را بكش
و الا هوار مي شوم با تمام خستگي ام بر سرت
والا مي بارم بر دوشت چون فواره آتش
وخلواره هاي ناگزيرت را بين بادهاي معروف آسيايي تقسيم خواهم كرد
***
تو مي بايست آن لحظه خلقت انسان كنار مديترانه منقرض مي شدي
چون خاطره ي زشت شمشير در ذهن من
و چون ياد تمام نرون هاي تاريخ در خاطر انسان
***
و اينك كه هنوز هوا را مصرف مي كني
هشدار دور شو تا ويرانت نكرده ام
***
چرا كه خانه من
بوي تعفن لاشه ي تاريخم را زير دندانهاي تو هرگز بر نمي تابد...
اي شيطان !
بر سر دو راهي
هر دو را انتخاب خواهم كرد
نيمي بر اين راه
نيمي بر ديگري.
----------------------------------------------------------------------------
پ ن: السلام علي من هو واقف بنفسي و استعيذ به من هذا السبيل.
خانه بوی خزان می دهد
باور کنی یا نه
آخر جان برادر قایم باشکت کی تمام می شود؟
بهار ها همه با تو بهار بود...
و هر خاطره ای به قیمت یک روز اشک برایش تمام شد
و هر یادی هزار قربانت شوم و برایت بمیرم در پی داشت
خودم دیدم
با همین دو چشم
توی چشم هایش نوشته بود:
"پسرم این بار که بیایی قول می دهم با آنکه پیکرت هزار بار از من جوان تر است
باز در آغوشت بکشم و هوایت بیندازم و دوباره بگیرمت
و چند باره بگیرمت
آنقدر بگیرمت که همیشه مال خودم باشی"
انگار از وقتی که نیستی تمام جهان این زن و مرد را با خود برده ای....

